گوش کن عزیزم. تو هیچ وقت عزیز من نبودی ؛ نیستی ؛ نخواهی بود.

من یک مرد نیم بند.هستم. از خودم بیزارم و به تو چشم ترهمی دارم.

تو که نشناخته دل میبندی.تو که چشم به مال دیگری داری.هر گردابی

را مستحق هستی.

راستش هر روز و هر لحظه کفاره میدهم .من درحال حاضر تورا فقط برای

وجه اجتماعی و پذیرش در میان جمع می خواهم. نمی دانم تورا مجبور

کرده اند بمیری؟ من مرده ام . تو با مرده کسی زندگی می کنی که وقت

زنده بودن هم چیز خاصی نبود.راستش برای اخلاقت ؛ ظاهرت ؛ به خود

رسیدنت از تو بیزارم. دلم می خواهد روزی...

راستش حالا که پذیرش اجتماعی را گرفتم و در آن چیز زیادی ندیدم.فقط

دلم می خواهد سرعت گذشت زمان را بیشتر کنم. زمان های نبودن مان

با هم رابیشتر کنم.

بهترین حس وقتی تبدیل به عذابی مداوم میشود .فقط برای شما بگویم

هیچ علاجی بر درد من نیست.هیچ.و چه کنم که زنده ام.زنده ام که تاوان

بدهم و در کنارش روایت کنم.

راستی عزیزم از تو بیزارم.از آن همه بزک و چهره آرایش کرده ات.از همه.