بعد از چند سال دیدمت

آب دهانم را غورت دادم

انگار از درون ارضا شدم

ظاهرا"آرام و از درون می جوشم

تو هم دستم را ول نمیکنی

انگار از چشمانم حالم را میفهمی

لعنتی

زمان را متوقف کن

من را راه بده به چشمان قهوهای ات

بگذار نفس بکشم تورا

مردک زن باز بی شرف

خوشحال شدم از دیدن دوباره ات

این جمله آخر شد شعر من

و در خیابان شلوغ گم شد