مدتها بود که دیگر نمیشناختمش.

مدتها بود که سراغی از من نگرفته بود.

آنقدر دور شده بود که یادم نیست ؛ که کی آرزویش را داشتم.

با یک جرقه دوباره به زندگی من برگشت.دوباره آتش درونم روشن شد.

دوباره آمد.نمیدانم چطور و از کجا.

اینبار نگفتم .....آمدی ولی حالا چرا.

در را باز کردم .گذاشتم بی هیچ شرطی و هیچ گلایه ای بیاد.

ریشه بزند.هر جا خواست .هر کار خواست بکند.

فقط بماند.فقط بماند.