امید
مدتها بود که دیگر نمیشناختمش.
مدتها بود که سراغی از من نگرفته بود.
آنقدر دور شده بود که یادم نیست ؛ که کی آرزویش را داشتم.
با یک جرقه دوباره به زندگی من برگشت.دوباره آتش درونم روشن شد.
دوباره آمد.نمیدانم چطور و از کجا.
اینبار نگفتم .....آمدی ولی حالا چرا.
در را باز کردم .گذاشتم بی هیچ شرطی و هیچ گلایه ای بیاد.
ریشه بزند.هر جا خواست .هر کار خواست بکند.
فقط بماند.فقط بماند.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۹/۰۸/۰۶ ساعت توسط امیر
|