گابریل : تو چشمام نگاه کن.داری گریه میکنی.

انزو: نه گریه نمیکنم.نه گریه برای چی ؛ باید شاد باشیم.(خودش هم اطمینان ندارد)

گابریل: فقط بگو دوستم داری.میخوام مطمئن شم.

انزو: دوستت دارم.(با اطمینان)

سر گابریل در آغوش انزو گم میشود...