کوله
کوله ام را میگذارم وسط اتاق.
همه جا را مرتب میکنم.
روی میز یادداشتی میگذارم...(گابریل خدانگهدار)
کوله ام را میگذارم وسط اتاق.
همه جا را مرتب میکنم.
روی میز یادداشتی میگذارم...(گابریل خدانگهدار)
گابریل : تو چشمام نگاه کن.داری گریه میکنی.
انزو: نه گریه نمیکنم.نه گریه برای چی ؛ باید شاد باشیم.(خودش هم اطمینان ندارد)
گابریل: فقط بگو دوستم داری.میخوام مطمئن شم.
انزو: دوستت دارم.(با اطمینان)
سر گابریل در آغوش انزو گم میشود...
اگر کسی و یا چیزی روزی پایان پذیرد ؛ آنرا بی وقفه با آغوش باز می پذیرم
انسانها می آیند که بروند
سالها بود که با تنهایی خودم میجنگیدم تا با او دوست شدم.
چند سالی است با فکر مرگ دست به گریبانم. کم کم با او نیز دوست شدم.
چون چرخ به کام یک خردمند نگشت ----خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت---- چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت
آمدم.................زجر کشیدم.....................رفتم.
دلنوشته روز 28 اسفند ماه در آخرین روزهای سال که همه در حال آمادگی برای سال نو هستند:
عیدی در کار نیست
جاده چالوس بود.
من بودم و تو و هوای خنک صبح.
نمیدونم کی خوابم برد.سرم روی شونه هات.
بوی دریا.شن و ماسه.فقط نفسهای تو آرومم میکنه.